وقتي دارم با تو ، با اين تلفن لعنتي ، حرف ميزنم
مدام بايد تصورت کنم که اينجا ، همينجا روبرويم نشسته اي ،
انگشتان کشيده ات با آن ناخن هاي سوهان زنده و بلند ،
با آن لاک کمرنگي که درونش ستاره هاي ريز دارد ،
حلقه شده دور ليوان چاي ، طره اي از موهايت با آن فر دلفريب ، افتاده روي چشمت ،
و تو زحمت کنار زدنش را به خودت نمي دهي و من مدام بايد درون ذهنم درگير اين باشم که آن را از جلوي چشمت کنار بزنم ، يا همينطور ديدش بزنم و ته دلم قند آب شود .
مدام بايد تصورت کنم ، با فريم هاي تند ، تند تر از يک فيلم ، خيلي سخت است .
تصورت کنم که توي چشم هاي من نگاه مي کني ، لبهايت تکان مي خورد و من هي چشم هايم مي چرخد و نگاهم سر مي خورد از چشمانت به لبهايت و از لبهايت به انگشتانت ، از انگشتانت به طرهء مويت با همان فري که وقتي سرت را با آن حالت کودکانه تکان مي دهي ، بالا و پايين مي رود و دل من ، با بالا و پايين رفتن فر مويت ، بالا و پايين مي رود .
بايد تصورت کنم که يک جرعه چاي مي نوشي و لبهايت خيس مي شود ، سرخي رژي که روي لبت ماليده اي مي ماند روي لبهء ليوان و من وسوسه مي شوم ليوان چاي را از دستت بقاپم و لبم را درست همانجا بگذارم و جرعهء اي چاي بنوشم و تو لبخندي بزني و سرت را دوباره تکان بدهي و من باز نگاهم سر بخورد روي همان طرهء موي شيطان و همان تکان هاي مواجش …
وقتي دارم اس ام اسي که برايم زدي را مي خوانم ، بايد تصور کنم نوک انگشتهايت را که با طمانينه کشيده مي شود روي دکمه هاي موبايل و تو دراز کشيده اي و ردي از نور ، از لاي کرکرهء پنجرهء اتاق ، افتاده روي نوک انگشتان پايت ، که لاي هر کدامشان پنبه اي گذاشته اي و شيشهء لاک را هم ، بايد تصور کنم که چه رنگيست
و اينبار کداميکيشان را انتخاب کرده اي که بيشتر به ناخن هاي پايت بيايد .
وقتي دارم قدم مي زنم ، توي همان کوچهء باريکي که برايت گفتم ، بايد تصورت کنم ، که کنارم قدم مي زني و من ميشمارم صداي پايت را و نبضت را ، از روي فشاري که به دستم که درون دستت ، محکم گرفته اي و من براي تو زير لب ترانه مي خوانم و تو همچنان که هميشه هستي ، ساده و معصوم ، گوش مي دهي و در لابه لاي ترانه خواندنم ، آن جاهايي که دوست داري ، دستم را آرام ، فشار مي دهي و من ، باز تکرارش مي کنم و تو لبخند مي زني و من زير چشمي ، لبخندت ، همان انحناي سرخ رنگپريدهء مرطوب ، را ديد مي زنم .
بايد تصورت کنم ، وقتي که بالشت را ، درخت را ، آسمان را ، حجم خالي بودنت را ، در آغوش مي کشم و دست هايم ، همينطور با چشم هاي باز – نگو که دست که چشم ندارد ، تصور کن دارد – هاج و واج بماند که ميان اين فرکانس هايي که مي رسد از مغز و اين چيزي که لمس مي شود چرا اينقدر تفاوت وجود دارد و من باز بايد تصور کنم که همين که هست و يک جوري سر و ته قضيه را هم بياورم و چقدر سخت است اين سر و ته قضيه ها را يک جوري هم آوردن .
بايد تصورت کنم ، نيمه هاي شب که بيدار مي شوم و دست مي کشم در حجم خالي کنارم ، که هميشه جاي يک نفر خاليست ، و پتو را بکشم رويت که نکند سرما بخوري و يا بپرسم آب نمي خوري و صداي نفس هاي آرامت را بشنوم که لابه لايش بگويي چرا و من تشنه تر از تو ، يک ليوان آب سرد بياورم و تو ، با آن موهاي ژوليده و چشم هاي نيمه باز ، نيم خيز شوي و تمام ليوان آب را سر بکشي بدون اينکه بداني فقط نصف ليوان آب مال تو بود و من هنوز تشنه ام و من دور از چشم هاي تو لبخند بزنم و همان چند قطرهء مانده ته ليوان را سر بکشم و فرو بروم در گرماي تنت و موهاي ژوليده ات .
به من نگو تو چقدر خيالباف شده اي ،
همين ها را هم که اگر نمي بافتم که الان لخت و عور مانده بودم ميان اين سرماي خشک تنهايي ها و فاصله ها و نبودن ها و منجمد ميشدم آنچنان که گرماي خورشيد بودنت هم نميتوانست يخ هايم را آب کند .
ولي خب ، خدائي اش هم چقدر تلخ است که آدم فقط تصور کند و تصور کند که تصور نمي کند .
حالا تو تصور کن که من آمده ام پيش تو يا تو آمده اي پيش من ، فرقي هم نمي کند ، نشسته اي روبرويم و موهايت را هم کوتاه کرده اي ، چون آنطور که من تصورت کرده ام دوست داري گاهي وقت ها موهايت را خيلي کوتاه کني ، و ديگر آن طرهء مو هم روي گونه ات نيست و من باز بايد در عين بودنت در روبرويم آن طرهء مورا با همان چند فري که آن پايينش خورده تصور کنم و تو اصلا نمي داني من دارم به چي فکر مي کنم و يک جرعه چاي مي نوشي و چون رژ لبي هم نزده اي ردي هم بر لبهء ليوان نمي ماند ولي من باز توي تصورم آن اثر سرخ را تصور مي کنم ولي در واقعيت ليوان را از دستت مي گيرم و جرعه اي چاي از همان جايي که تو نوشيدي مي نوشم و طعم لبهايت را ، اشتباه نکني ها طعم رژ را نمي گويم چون من هيچوقت طعم رژ را با طعم لبهايت اشتباه نمي کنم ، مي چشم و تو باز نمي داني که من دارم به چي فکر مي کنم و اين هم خوب است که تو نمي داني توي ذهن من چه مي گذرد و هم بد .
الان هم دارم تصورت مي کنم که از پرچانگي ها و پراکنده گويي هاي من خوابت برده است و من باز ، آرام پتو را مي کشم رويت که نکند خداي نکرده سرما بخوري چون پوست تنت ، توي تصورات من آنقدر لطيف و نازک است که شايد باد همين پنکهء روميزي من سردش کند و آن حرارت زير پوستي مطبوعت ، که من دوست دارم در زير نوازش هاي ممتد نوک انگشتانم احساسش کنم ، کم شود .
جايي خوانده بودم از تصور تا واقعيت يک قدم بيشتر فاصله نيست و من اينبار اگر بخواهم راستش را بگويم توي واقعيت آنقدر قدم زده ام به اميد اينکه برسم به تو ، برسم به واقعيت و نرسيده ام که قدم هايم و قدم زدن هايم راه برده به جاده اي در تصوراتم که دور تا دورش درخت هاي بلند هست و هواي مرطوب و نم باران و انتهاي جاده تو ايستاده اي و برايم دست تکان مي دهي و باد مي زند زير گيسوان رهايت و من لبخند مي زنم و از همان دور زير لب به تو مي گويم :
- دوستت دارم .
و توي واقعيت ، واقعا هيچ چيز نيست .
هيچ چيز …
پ-ن-۱: متن بالا را یکی از دوستان خواستند تو این وبلاگ بزارم
پ-ن-۲:دارم دیونه میشم چطور می تونم دیگه به تو فکر نکنم تویی که تموم زندگیمی. تویی که ......
اصلا نمی دونم چطور بهت بگم نمی دونم تو چی می گی اخرش چی میشه. مگه من نمی خواستم تو شریک تموم لحظه های من بشی مگه ما کلی برنامه نداشتیم واسه ایندمون
خدایا من فقط عشق خودم می خوام سر و کله ایا از کجا پیدا شد