تبليغاتX
دوست داشتن دستهای تو

دوست داشتن دستهای تو

وقتی که چشم بسته

روی طنابی که یک سرش در دست تو بود ،

بنــد بازی می کردم ...

دریافتم که همیشه  در عشق ،

مساله اعتماد بوده است.

میان چشم های بسته من و

دست های لرزان تــو !!!

 

من بهت دیگه اعتماد دارم می فهمی رفیق

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 12:0 توسط .....| |

احساس تلخ دوریت

در ابتدای هر شبم تعبییر میشود

و مثل بازی بادبادکی در باد

تمام زندگیم

بازیچه ی تقدیر میشود

گاهی،

دلتنگ از نبودنت،

تمام ثانیه ها دلگیر میشود

شاید

فردا برای با تو بودن ... دیر میشود!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:40 توسط .....| |


باد صورتم را خراش مي دهد....و تمام  سيب هاي عشقم را زير همان بيد مجنون دفن کرده ام ميان همان ريحان هايي  که حوا سيبش را به آدم بخشاند...

کدام گناه؟؟؟؟

نمي داني؟

آدم از حوايي که خودش زاييده بود دور گشته بود..نقش بست قدم هايش ميان چشمانش..سيب را از آن جهت چيد تا قدم هاي آدمش بچرخد....و آرام بگيرد ميان آغوشش..

و من به جور کدامين گناه حوا بهشتي مي سازم براي تو ميان آغوشم..

مي سازم برايت تا پا بگيري ميان آرامشم...

تا ابد کنارت قدم کنار قدم جفت مي کنم...بي سخن..بي حرف...تنها قدم هايت را مي شمارم..تا چا بگيري......به اتکاي دلت به اتکاي آرامش بال هاي من........

 

کدام آدم بود که بهشتش را به بهاي طعم گس يک سيب در دستان آدمي ديگر نهاد؟؟

و من به جور کدام گناه حوا براي تو بهشتي مي سازم ميان آغوشم....

پس تکيه کن مرا....به  حرمت بهشتي که  آبستنم از آغوش نجابت خدايم...

تکيه کن مرا تا به وام دهم پاهايم را تا بداني تا بداني تا بداني که حماسه ي پرواز چيزي عظيم تر از استواري پاهاي  من براي ايستادگي ات نيست.....

..بستري بي رجاله بي هيچ فرشته ي فريب خورده اي.....

و اين همان جور  گناه حواست و من بهشتي مي سازم به رقص اندام انساني که هيچ  خدايي را به سجده اش و هيچ فرشته اي  را به تملق اش و  هيچ انساني  را به حسرت طعم گس هيچ ميوه اي فريب نداد.........

و من آغوشي مي شوم کارا تر از هر افيوني..........

پس تکيه کن مرا.....................

حوا نيستم..من پریسایم به نقوش اعرابي که خدايم نهاد بر خطوط پيکره ام...

من انسانم نه به ننگ فريب..................در تکاپوي انسان شدن.....

آينه اي در برابر آينه  ات مي گذارم تا با تو ابديتي بسازم

 

     تو را  و مرا بي من و و بن بست خلوتي بس

                                چرا که حکايت من و آنان غم نامه ي دردي مکرر است



نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 11:21 توسط .....| |


ديروز کنارت بودم چه روز خوبي بود


دوباره چي شده چرا يه حس گنگ و نا مفهوم,تو قلبم دارم
جرا حس ميکنم نفسم مي گيره, از چي مي ترسم از ينکه تو گفتي خيلي مي خوامت مگه تا حالا ين حرفو نشنيدم,مگه واسه اولين باره که ميگي......
نمي دونم چي شده....
.
.
.
.
.
اما....
مي دونم که مثل قبل نيستم نه اينکه دوست نداشته باشم,چرا دوستت دارم حتي بيشتر از قبل مي خوامت بيشتر از قبل و به انتخابي که کردم ايمان دارم,اما مي دونم که مثل قبل فکر نمي کنم
که تو بري مي دونم که تو هستي,مي دونم که همو واسه هميشه مي خوايم.مي دونم که پي بردي بهتر از من واست نيست,مي دونم  که ما به هم مي رسيم زود زود ,بدون دردسر,اينو مي دونم که مامانت وقتي منو ببينه از من خيلي خوشش مياد و به انتخاب تو احسنت  ميگه,همه اينا را ميدونم.
الان هم اينو مطمئنم که خدا را بيشتر از قبل دوست دارم خدا را تو قلبم حس مي کنم
مرسي خدا جون بابت همه چيز
 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 13:12 توسط .....| |

امروز بعد از ۲۱ روز دیدمت , وقتی کنار همیم زمان چقدر زود میگذره , انگار عقربه های ساعت به ما لج می کنن و میخوان زودتر فاصله ها را به ما نشون بدند, چقدر کم و چقدر زیاد دلم واست تنگ شده بود , چقدر دلم گرمی دستاتو می خواست. بهم گفتی: می دونم این انتظار کشدار داره اذییتت می کنه مثل من , اما بهت قول میدم پشیمونت نکنم.

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:20 توسط .....| |

ببین ماه من ..

بیا درست مثل کودکی هایمان .. بازی را از نو آغاز کنیم ..

تو چشم بگذاری و من قایم شوم ..

اگر پیدایم کردی هر چه گفتی قبول ..


حالا  ..

تو چشم میگذاری و من قایم می شوم ..

درست در پشت سرت ..

و تو می گردی و من پیدا نمی شوم ..


ديدی ماه من ..

من در یک قدمی تو ام ..

 

 

پ-ن:امروز بهت گفتم  دیروز چه اتفاقی افتاد ناراحت شدی  وقتی چیزی نمی گی  می فهمم ناراحت شدی بهت گفتم کم کم باید جو خونه رو اماده کنی بهم قول دادی میگی

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 20:42 توسط .....| |

وقتي دارم با تو ، با اين تلفن لعنتي ، حرف ميزنم
مدام بايد تصورت کنم که اينجا ، همينجا روبرويم نشسته اي ،
انگشتان کشيده ات با آن ناخن هاي سوهان زنده و بلند ،
با آن لاک کمرنگي که درونش ستاره هاي ريز دارد ،
حلقه شده دور ليوان چاي ، طره اي از موهايت با آن فر دلفريب ، افتاده روي چشمت ،
و تو زحمت کنار زدنش را به خودت نمي دهي و من مدام بايد درون ذهنم درگير اين باشم که آن را از جلوي چشمت کنار بزنم ، يا همينطور ديدش بزنم و ته دلم قند آب شود .
مدام بايد تصورت کنم ، با فريم هاي تند ، تند تر از يک فيلم ، خيلي سخت است .
تصورت کنم که توي چشم هاي من نگاه مي کني ، لبهايت تکان مي خورد و من هي چشم هايم مي چرخد و نگاهم سر مي خورد از چشمانت به لبهايت و از لبهايت به انگشتانت ، از انگشتانت به طرهء مويت با همان فري که وقتي سرت را با آن حالت کودکانه تکان مي دهي ، بالا و پايين مي رود و دل من ، با بالا و پايين رفتن فر مويت ، بالا و پايين مي رود .
بايد تصورت کنم که يک جرعه‌ چاي مي نوشي و لبهايت خيس مي شود ، سرخي رژي که روي لبت ماليده اي مي ماند روي لبهء ليوان و من وسوسه مي شوم ليوان چاي را از دستت بقاپم و لبم را درست همانجا بگذارم و جرعهء اي چاي بنوشم و تو لبخندي بزني و سرت را دوباره تکان بدهي و من باز نگاهم سر بخورد روي همان طرهء موي شيطان و همان تکان هاي مواجش …
وقتي دارم اس ام اسي که برايم زدي را مي خوانم ، بايد تصور کنم نوک انگشتهايت را که با طمانينه کشيده مي شود روي دکمه هاي موبايل و تو دراز کشيده اي و ردي از نور ، از لاي کرکرهء پنجرهء اتاق ، افتاده روي نوک انگشتان پايت ، که لاي هر کدامشان پنبه اي گذاشته اي و شيشهء لاک را هم ، بايد تصور کنم که چه رنگيست
و اينبار کداميکيشان را انتخاب کرده اي که بيشتر به ناخن هاي پايت بيايد .
وقتي دارم قدم مي زنم ، توي همان کوچهء باريکي که برايت گفتم ، بايد تصورت کنم ، که کنارم قدم مي زني و من ميشمارم صداي پايت را و نبضت را ، از روي فشاري که به دستم که درون دستت ، محکم گرفته اي و من براي تو زير لب ترانه مي خوانم و تو همچنان که هميشه هستي ، ساده و معصوم ، گوش مي دهي و در لابه لاي ترانه خواندنم ، آن جاهايي که دوست داري ، دستم را آرام ، فشار مي دهي و من ، باز تکرارش مي کنم و تو لبخند مي زني و من زير چشمي ، لبخندت ، همان انحناي سرخ رنگپريدهء مرطوب ، را ديد مي زنم .
بايد تصورت کنم ، وقتي که بالشت را ، درخت را ، آسمان را ، حجم خالي بودنت را ، در آغوش مي کشم و دست هايم ، همينطور با چشم هاي باز – نگو که دست که چشم ندارد ، تصور کن دارد – هاج و واج بماند که ميان اين فرکانس هايي که مي رسد از مغز و اين چيزي که لمس مي شود چرا اينقدر تفاوت وجود دارد و من باز بايد تصور کنم که همين که هست و يک جوري سر و ته قضيه را هم بياورم و چقدر سخت است اين سر و ته قضيه ها را يک جوري هم آوردن .
بايد تصورت کنم ، نيمه هاي شب که بيدار مي شوم و دست مي کشم در حجم خالي کنارم ، که هميشه جاي يک نفر خاليست ، و پتو را بکشم رويت که نکند سرما بخوري و يا بپرسم آب نمي خوري و صداي نفس هاي آرامت را بشنوم که لابه لايش بگويي چرا و من تشنه تر از تو ، يک ليوان آب سرد بياورم و تو ، با آن موهاي ژوليده و چشم هاي نيمه باز ، نيم خيز شوي و تمام ليوان آب را سر بکشي بدون اينکه بداني فقط نصف ليوان آب مال تو بود و من هنوز تشنه ام و من دور از چشم هاي تو لبخند بزنم و همان چند قطرهء مانده ته ليوان را سر بکشم و فرو بروم در گرماي تنت و موهاي ژوليده ات .
به من نگو تو چقدر خيالباف شده اي ،
همين ها را هم که اگر نمي بافتم که الان لخت و عور مانده بودم ميان اين سرماي خشک تنهايي ها و فاصله ها و نبودن ها و منجمد ميشدم آنچنان که گرماي خورشيد بودنت هم نميتوانست يخ هايم را آب کند .
ولي خب ، خدائي اش هم چقدر تلخ است که آدم فقط تصور کند و تصور کند که تصور نمي کند .
حالا تو تصور کن که من آمده ام پيش تو يا تو آمده اي پيش من ، فرقي هم نمي کند ، نشسته اي روبرويم و موهايت را هم کوتاه کرده اي ، چون آنطور که من تصورت کرده ام دوست داري گاهي وقت ها موهايت را خيلي کوتاه کني ، و ديگر آن طرهء مو هم روي گونه ات نيست و من باز بايد در عين بودنت در روبرويم آن طرهء مورا با همان چند فري که آن پايينش خورده تصور کنم و تو اصلا نمي داني من دارم به چي فکر مي کنم و يک جرعه چاي مي نوشي و چون رژ لبي هم نزده اي ردي هم بر لبهء ليوان نمي ماند ولي من باز توي تصورم آن اثر سرخ را تصور مي کنم ولي در واقعيت ليوان را از دستت مي گيرم و جرعه اي چاي از همان جايي که تو نوشيدي مي نوشم و طعم لبهايت را ، اشتباه نکني ها طعم رژ را نمي گويم چون من هيچوقت طعم رژ را با طعم لبهايت اشتباه نمي کنم ، مي چشم و تو باز نمي داني که من دارم به چي فکر مي کنم و اين هم خوب است که تو نمي داني توي ذهن من چه مي گذرد و هم بد .
الان هم دارم تصورت مي کنم که از پرچانگي ها و پراکنده گويي هاي من خوابت برده است و من باز ، آرام پتو را مي کشم رويت که نکند خداي نکرده سرما بخوري چون پوست تنت ، توي تصورات من آنقدر لطيف و نازک است که شايد باد همين پنکهء روميزي من سردش کند و آن حرارت زير پوستي مطبوعت ، که من دوست دارم در زير نوازش هاي ممتد نوک انگشتانم احساسش کنم ، کم شود .
جايي خوانده بودم از تصور تا واقعيت يک قدم بيشتر فاصله نيست و من اينبار اگر بخواهم راستش را بگويم توي واقعيت آنقدر قدم زده ام به اميد اينکه برسم به تو ، برسم به واقعيت و نرسيده ام که قدم هايم و قدم زدن هايم راه برده به جاده اي در تصوراتم که دور تا دورش درخت هاي بلند هست و هواي مرطوب و نم باران و انتهاي جاده تو ايستاده اي و برايم دست تکان مي دهي و باد مي زند زير گيسوان رهايت و من لبخند مي زنم و از همان دور زير لب به تو مي گويم :
- دوستت دارم .
و توي واقعيت ، واقعا هيچ چيز نيست .
هيچ چيز …

پ-ن-۱: متن بالا را یکی از دوستان خواستند تو این وبلاگ بزارم

 

پ-ن-۲:دارم دیونه میشم چطور می تونم دیگه به تو فکر نکنم تویی که تموم زندگیمی. تویی که ......

اصلا نمی دونم چطور بهت بگم  نمی دونم تو چی می گی اخرش چی میشه.  مگه من نمی خواستم تو شریک تموم لحظه های من بشی مگه ما کلی برنامه نداشتیم  واسه ایندمون

 

خدایا من فقط عشق خودم می خوام سر و کله ایا از کجا پیدا شد

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 20:23 توسط .....| |

 

 

 

دوستت دارم

حتی اگر قرار باشد

شبی بی چراغ، در حسرت یافتنت

تمام پس کوچه ها را

زیر باران، قدم بزنم...

 

پ-ن:" امیدوارم امروز که با دوستات رفتی بیرون بهت خوش بگذره

اما من اینجام خسته و تنها می فهمی صد بار گفتم ازشون بدم میاد

پ-ن:۲" امروز تولد دادش مهربونمه همین جا میگم

تولدت مبارک داداش دوست داشتنی ام

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:10 توسط .....| |

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!

و اما جواب قصه از زبان دختر قصه :

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را ٬ خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو ٬ تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ٬ غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!

 

همیشه در عجب بودم

که چرا در جاده عشق

پا به پایم نمی آمدی

حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم.

امروز فهمیدم...

ریگی که در کفشت بود تو رامي ازرد

 

 

پ-ن: خسته ام مي فهمي

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:11 توسط .....| |

و من هنوز عاشقم
آنقدر که می توانم
هر شب - بدون آنکه خوابم بگیرد
از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم
و دست آخر
همه را فراموش کنم
آنقدر که می توانم
اسمت را
روی تمام آبهای دنیا بنویسم
و باز هم جا کم بیا ورم
آنقدر که می توانم
شب ها طوری به یادت گریه کنم که
خدا جایم را با آسمان عوض کند!
و من هنوز عاشقم
آنقدر که میتوانم
چشم هایم را ببندم
و خیال کنم:
هنوز دوستم داری!

پ-ن":حالم از علی و صبا به هم میخوره از محمدو دوستش متنفرم می فهمی

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:6 توسط .....| |

حرفت درسته عشق من" این که گفتی :درخت بهونه هات هیچ میوه ای جزء دور شدنمون از هم نداره

 

 

دستهایم

           گرمی دستهای ترا طلب می کند.

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:15 توسط .....| |

خسته ام

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:28 توسط .....| |

 

افسونگر من ! بگشا ! آغوش بگشا که جز آغوش توام اینک پناهی نیست . بگذار هرم دلنواز آغوشت ، صانع آخرین تپش های عاشقانه ی قلب خسته ام باشد . آغوش بگشا افسونگر م

آمده ام که در آغوشت بگیرم

نه...نه !

این بار آمده ام که در آغوشت بمیرم ...

پس بگشای راه آن کنج ترین خلوت دنیا را

که این دل بی قرار  بی سامان   بی تاب

دیگر نمی خواهد هوای بی تو بودن در دل داشته باشد

 پ-ن: امروز sms دادی حالمو پرسیدی ٬ خیلی کلافه بودی مگه میشه بعد از سه سال متوجه تغییر رفتارت نشم ٬ گفتی : چیزی نشده پریسا تو که می شناسی منو یه دفعه دلم گرفت ٬حس می کنم هیچکی نیست کنارم ٬ دلم داره می ترکه ٬ به خدا تحملم زیاده تو هه چی ٬ جز نبوده تو ٬ مرگه واسم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 22:12 توسط .....| |

 
بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه

بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ي من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

 

 
پ-ن-۱: دیروز از حرفای صمیمی ترین دوستم خیلی ناراحت شدم.دیگه هر چیزی که بین من اون بود تموم شد.خوبه که تو هستی تا با حرفات ارومم کنی که بگی اشتباه می کنن که بگی بهشون اثبات میکنم که بهم قول بدی
پ-ن-۲: هوا دونفره هم که نباشد، من دلم برایت هوایی می شود.الان که هوا دو نفرست من چه کنم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:55 توسط .....| |

توی روزگاری که

دل واسه شکستنه

قیمت طلای دل

قد سنگ و آهنه


بین این همه غریبه

یه نفر مثل تو میشه

آشنایی که تو قلبم

میمونه واسه همیشه


تو نباشی چه کسی

منو نوازش میکنه

با صبوری با من

دلخسته سازش میکنه


تو نباشی نمیخوام لحظه ای رو سر بکنم

نمیدونم بعد تو من چی رو باور بکنم


نمیتونم نمیتونم که تورو رها کنم

بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم


تو نباشی چه کسی

منو نوازش میکنه

با صبوری با من

دلخسته سازش میکنه


تو نباشی چه کسی

منو نوازش میکنه

با صبوری با من

دلخسته سازش میکنه


تو نباشی

تو نباشی


تو نباشی چه کسی

منو نوازش میکنه

با صبوری با من

دلخسته سازش میکنه

پ-ن: یادت نره چقدر دوستت دارم.

 

پ-ن: اینو تو امروز واسم فرستادی.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:30 توسط .....| |

بی بهانه سلام ،

مــن خوبم ،

گلایه ای نیست ،

قلبم می تپد ،

نگاهم می بیند ،

چرا اینگونه نگاهم می کنی ؟!

باور کن ...

هنوز هم وقتی دلتنگ میشم آرام و بی صدا اشک می ریزم ،

هنوز هم حرفهـــایم  طعم دوست داشتن می دهد ،

چرا اینگونه نگاهم می کنی ؟!

به گندم زار سوگند ...

هنوز هم بی صبرانه روز را سپری می کنم به امید شب ،

هنوز هم شب غـــزل می شوم ، تا تو تــــرانه برویی،

به مـــــاه سوگند من همون پریسا هستم ، که دیوانه وار مـــــاه را می پرستید !

پ.ن:بی بهونه سلام ، من برگشتم ، هر چند بودم ، اما ...

اینگونه نگاهم نکن نــــازنین ، من همون پریسایم ، منتها ســـرد تر اما عـــاشق تر !!!

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:33 توسط .....| |


حرفی بزن!

سکوت علامت تو نیست!

از چه اینگونه بی تابی غریبه؟!

من که گناهی نکرده ام!

تنها روی دستهایت

به خط بوسه نوشتم:

نشکنی دلم!!!

 

یادت هست؟

می گفتی تا آخر دنیا با تو می مانم!

چه جغرافیای نزدیکی

درست پشت در اتاق خواب...!


به زنبیلی از بوسه های جذام زده می فروشیم

و نمی گویی

سهم چشمهای من چه می شود؟!

 

اصلا بی خیال این بهانه ها!

می خواهم نقطه ی تمام بگذارم

بر ناتمام تمام حرفهایت...

منتظر صاعقه ام بمان!


می روم حوالی همین واژه ها

پ-ن:دیروز بدترین روزی بود که داشتم تو باید به من اثبات کنی.قولت که یادت نرفته

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:9 توسط .....| |


من ساده ام!

راستش

همین دو روز پیش

رفته بودم خبر از روشنايي رودخانه بياورم

که يک سنگ گولم زد!

مي گفت ماه،

پشت کوه قاف

دارد با ماهي ها

خواب آب و رنگ آفتاب مي بيند!

من با ستاره ها رفتم...

اما

به همين خداي هزار ساله

تنها تکه ي کوچکي از لبخند ماه را

براي تو دزديدم

چه مي دانستم

آسمان ِ آن حوالي گرگ دارد!

ترسیدم

شب تو را سر بکشد

که یک بوسه به ستاره ها باختم!


من ساده ام

گول می خورم

که پای رفتنم هی به پای نرفتن

لنگ می زند...

خواب می بینم

یک سار دارد گریه می کند

می روم برای سایه ات

خبر از روشنی آب می آورم!


من جوری ساده و عجیب

ساده ام!


اضافه:ساده را با لوح بخوانید...بی زحمت!

پ-ن: این روز ها عجیب دلم می گیرد

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:10 توسط .....| |

خواب ديدم

خواب ستاره هاي روي بام خانه ي مادربزرگ...

نمرده بودند هنوز

داشتند ميان ماندن و رفتن سوسو مي زدند

و کلاغ ها...

به گمانم پاييز بود

داشتم براي نارون 

فروغ مي خواندم

که تو روي ماه را بوسيدي

و ناگهان شب شد

غروب ستاره ها و  

طلوع باد و باران 

کابوس کلاغ ها 

و تدفين پاييز...

نارون

برايم فروغ را از بر مي خواند

که تو آسمان را در دستهايت مشت کردي   

و این سهم من شد 

از ستاره ها و لبخند خدا

مي خواهم بخوابم

ماه را بيدار کن

پ-ن: کپی رایت از وبلاگ اخرین هوس های یک حوا

پ-ن: دو روز گذشته ولی هم جلوی چشامه خیلی خوش گذشت اولین باری بوئ منو عشقمو دوستام می رفتیم بیرون اما اخرش چرا باید بچه های دانشگاه را می دیدیم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:57 توسط .....| |

 


دلت در گرو کدام عجوزه صفتی بود

که اینگونه

به آتشم کشیدی

در سرسرای یخین قصر بودنمان؟


قرار بود

با اسب سپید بیایی

رو سیاه مانده ی عشق...

قرار بود لنگه کفش بلورینم را

تو به پایم کنی...


ببین

تاوان دوست داشتن تو

چقدر سنگین بود

که قامت آسمان هم خمید!


بیا

بیا سیر تماشایم کن!

من پیچک دستهایم را

در میان زبانه های آتش رفتن تو

جا گذاشته ام

و آبستن همین روزهایی شده ام

که تو

مدام دم از نیامدنش می زدی

و من

مدام از ترس آمدنش

پشت دستهای تو پنهان می شدم


سیندرلا

امروز

در تو

خاک شد

و تو...


برو...

این روزها انگار

عجوزه ها

بهتر عاشق می شوند!

پ-ن: حالم از بچه های اکیپ به هم می خوره چرا نمی فهمی؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 22:41 توسط .....| |

هیچ انسانی

          کامل نیست . .

آنکه می خواهی

                کیست ؟

هیچ انسانی

       نمی تواند

            آنکه تو می خواهی

                         یا من باشد .

تو و من

         باید برای هم

           چیزی باشیم

مثل گذشت

        از نقصهای ناگزیر

                      انسانیمان .

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:43 توسط .....| |

اشک هایم قندیل می بندند وقتی نگاهت رنگ زمستان می گیرد

الان یه هفته است از تو خبر ندارم میدونم تقصیر خودمه چون عادت کردم تو همیشه پیش قدم بشی َتو همیشه اول گوشیا برداری و به من زنگ بزنی خوب بد عادتم کردی دیگه  و من الان می خوام صداتو بشنوم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:55 توسط .....| |

ا

امروز یکی از بهترین روزهای دوران عشقمون بود . به امروز واقعا احتیاج داشتیم .

بعد از ندیدن درست و حسابیه همدیگه. یه دیدار طولانی و به دور از هر گونه استرس.

البته خیلی هم بدون استرس نبود. به هر حال به من که خیلی خوش گذشت .

و با توجه به اس ام اس هایی که همین الان داری بهم میدی به تو هم خوش گذشته.

 الان خیلی آرومم. آرامش دارم. فکر می کنم حالم خیلی خوبه.

 می دونی از اینکه تو کنارمی خیلی خوشحالم.

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:22 توسط .....| |

کلاغ سیه چهره قصه ما

هنوز در گذر است

در انتهای این قصه

نه خانه ایست و نه ماست و دوغی

قصه گو جعبه رنگها را گم کرده

قصه گو فقط فاصله میسازد

فاصلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

پ.ن:عروسک خیمه شب بازی خسته است

یه قیچی میخواد تا نخاشو پاره کنه

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:29 توسط .....| |

وقتي گهواره وار

در چشم تو فكر مي كنم

زمين در نظرم كوچك مي شود

آنقدر كوچك

كه آسمان همبازي من مي شود

من به روي گونه هاي تو

شمع روشن مي كنم

تا آسمان

به روي تن آبي خود

ستاره ها را بشمرد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:56 توسط .....| |

 

مي داني دخترکم

پري ِ کوچکم

گاهي که زيادي در تاريکي غرق مي شوي

گاهي که زيادي تنها مي شوي

گاهي که زيادي خسته اي

فقط گوش بسپار به سکوت جاده

صدايي هست

که زياد مي شود و زياد ، ذره به ذره

فقط گوش بسپار به همان صدا

همان صداي قدمها

خداست

که نزديک مي شود

و نزديک

باور داشته باش پري ِ کوچک ِ من

خداست که مي آيد

تنها خداست

با آن ابهت هميشگي اش

با آن خونسردي نگاهش

با آن گرمي آغوشش

باور داشته باش پري ِ من

فقط گاهي گوش بسپار به سکوت تيره ي ِ جاده

فقط گوش بسپار

مي شنوي ؟؟

خداست که مي آيد

تنها خداست که مي آيد

خداي ِ قلب تو پري کوچکم

خداي ِ قلب تو

خداوند قلب کوچک ات مي آيد

با يک دنيا اميد

با يک دنيا عشق

تنها باور داشته باش

تنها گوش بسپار پري کوچکم

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:9 توسط .....| |


 تمام زندگيه من در دستهاي توست مگر ميشود دستهاي تورا لمس کرد و فراموشت کرد.


خيلي سخت بود وقتي تصميم گرفتم براي همیشه از هم دورشيم و سخت تر از آن اين بود که چگونه به تو بگويم.


دور خودم مي چرخيدم و فکر مي کردم که چه بگويم . گاهي از پنجره به بيرون نگاه مي کردمو نفس عميقي مي کشدم. نمي دوني چه تنگنايي بود!!! به دور افکارم مي پيچيدمو راه مي رفتم. سخت بود!!! من که تا ديروز طاقت نشنيدن صداتو حتي براي يک روز نداشتم چگونه مي خواستم چند وقت دور از تو بمانم؟!

انگار طغياني از احساسات به درونم روانه شده بود و امکان فکر کردنو ازم گرفته بود.

با دلهره و اضطراب تلفنو برداشتم...صداتو که شنیدم دلهره ام بيشتر شد حتي بغض هم به صداي گرفته ام اضافه شد.

حالتو پرسيدمو ناگهان بي مقدمه گفتم... امروز ساعت ۵ مي بينمت. آنقدر پريشان بودم که يادم رفت بگم کجا!!! فقط صداي سکوته تورو شنيدم که پس از چند لحظه شکسته شد.

گفتي چيزي شده؟

گفتم فقط مي خوام ببينمت ?.?? رستورران ...

آرام که نشدم هيچ اضطرابم بيشتر شد.? ساعت به زمان قرار مانده بود. سعي کردم خودمو آماده کنم.

تمام جملاتي را که مي خواستم بهت بگمو بارها و بارها تکرار مي کردم.

تمام وجودم مي لرزيد!!!

حرکت کردم به سمت محل قرار.

مثل هميشه تو زودتر از من رسيده بوديو آرام در کنج ديوار نشسته بوديو از دور به چهره ي بي قرار من نگاه مي کردي ولي من نگاهت نمي کردم يعني سعي ميکردم که نگاهت نکنم.

جلو آمدمو سلام کردمنشستم روي صندلي روبه روي تو.

ايييي واي ! که چه آرامشي از نگاهت مي باره انگار از يک جهان ديگر آمديو با آشفته گي هاي جان ما بيگانه اي.

با هم نگاه مي کرديمو سکوت!!!

بعد از چند لحظه گفتي: خوبي؟

چقدر آشفته اي؟

دستهايم مي لرزيد براي همين عقب کشيدمشون که تو متوجه نشي.

نمي فهميدم زمان چطور ميگذره فقط دنبال راهي بودم که حرفمو بزنم.

ازت پرسيدم چه مي کني؟

خنديدي و گفتي: بگو

دستهامو روي ميز آوردم به سمت دستهاي تو دستهامو گرفتي و با همان آرامش هميشگي گفتي حالا حرفتو بزن.

بغضم شکستو آرام گريه کردم .

بلند شدم !!! درسته بلند شدم بدونه آنکه چيزي بگويم حرکت کردم به طرف در.

گفتي: پس چرا حرفتو نمي زني؟

گفتم پشيمون شدم!!! آره پشيمون شدم. نميشود از تو دور ماند.

گفتي موضوع چيه؟

گفتم:ديگر نپرس!!! تمام شد.

دليله تصميمو هم هيچ وقت نخواهم گفت. اصرار نکن!!!

پ.ن:امروز ۲ سال میگذره از اون روز ِ امیدوارم همیشه همه چیز همین طوری پاک و قشنگ بمونه

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:29 توسط .....| |

 آنقدر به طلسم اين عشق هاي پوشالي چشم دوختم ؛ آنقدر به تک تک عاطفه ها شک کردم ؛ آنقدر

آينه ي دلت را شکستم ؛ که حرفهاي دلم براي تو و حرفهاي دلت براي من باور کردني نيست . من پر از

مهتابم و تو پر از باران . من پر از دلهره ي عشق تو و تو پر از اطمينان دوست داشتن من . بيا تا يک لحظه

به چشمهاي هم فکر کنيم ؛ بيا از مجاورت اطلسي ها فقط از « بي هم بودن » بترسيم نه اينکه از « با

هم بودن » حرف بزنيم . تو دوست داشتن را به من ياد بده و پاي حرفهايت را امضا کن . گل من ! براي تو

که از لحظه هايت ، جز پروانه هاي رنگي چيزي نداري و چشمهايت پر از غصه ي قصه اي شده که کنار

ساحل دلتنگي برايت نوشته اند ، براي تو که همراز و همزاد پروانه ها شده اي ، بگذار نفسهايم را به

پرستشگاه اشکهايت بفرستم و از طنين صدايت لبريز شوم . از ارتفاع گلهاي شقايق صدايم کن ، به

آستانه ي مهتاب دلت ، لبخندت را ببخش تا ستاره هايم را فدايت کنم . روزي با دلهره به من گفتي :

دوستم بدار ؛ و من دلم لرزيد . کسي گفت : اگر دوستش داري ، انکار نکن . ترسيدم اگر حرفهايت صداي

عشقم را بشنوند ، ديگر عاشقانه نباشند . آنگاه ديگر براي با من بودن بيقرار نشوي و ديگر اشکهايت –

که چقدر عاشقانه دوستشان دارم -  سهم  من نشوند . بيا حسرت نبودن ها را نخوريم ؛ بيا از خنده

هائي بگوئيم که اشک را نمي فهمند ؛ و اشکهائي بريزيم که سرشار از خنده باشند . بيا از تنش نفس

هاي هم رها شويم و آبي آرامش را به سرخي ثانيه ها ببخشيم تا پر از پروانه شويم . بيا به دستهاي

هم مجال گرم شدن بدهيم و بگذاريم ديوارهاي فاصله ، از حسرت گرمي قلب هايمان يخ بزنند . بيا کمي

زندگي کنيم و يکبار بدون هم و براي هم بخنديم

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 16:35 توسط .....| |

مسافر ِ من!

به ميهماني ِ کدامين طلوع رهسپار مي شوي...

اينگونه شتابان و خسته؟!

تو...

بي صدا عبور مي کني از من...

من...

بي صدا عبور مي کنم از دلتنگي هاي شبانه ات...

مي سپارمت به دستهاي آسمان...

به چشمهاي وحشيه ستارگان ِ آواره ي شب...

مي سپارمت به لحظه هاي پر از ابهام جدايي...

و شايد...

به آغوش بهاريه فرشتگان ِ انتظار...

سکوت مي کنم...

وقتي برايم بوسه اي مي فرستي...

از دور دستهاي ِ رفتن...

اشک مي ريزم...

وقتي چشمهايت را بر سقف ِ کوتاه ِ دلم مي آويزي...

تو مي روي...

من...

در آغوش ِ بهار...

خزان مي شوم...

برو...

دستهاي خدا...

بدرقه ي خستگي هاي ِ راهت...


اضافه:رفتنت آغاز ويرانيست...حرفش را نزن!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 14:16 توسط .....| |

Design By : Night Melody